ابلیس برج ساز
این خاطره اثبات می کند برخی آدمها که به صورت شگفت انگیز با آنها آشنا می شویم لزوما انسانهای خوبی نخواهند بود. پس خیال نکنیم که حتما خدا آنها را فرستاده است تا مشکلی از ما حل کنند. شاید فرستادگان شیطان باشند برای فریب شما.
این اتفاق شگفت انگیز مرا با کسی آشنا کرد که شیطان باید در برابرش شاگردی کند. قسمت اولش مربوط به سال 84 می باشد. قسمت دومش نیز در سال 1400 اتفاق افتاده است که به همدیگر ربط دارند. فرد مورد نظر شخصیتی ضد اجتماعی است و در دسته بیماران اختلال روانی قرار دارد. فعلا از بردن نامش خودداری می کنم ولی به زودی زندگینامه ننگینش را به چاپ خواهم رساند.
در یک روز تعطیل از شهریور 84، همراه پنج نفر از بستگان به روستای ارلان رفته بودیم. بعد از گردش در باغات اطراف، داخل روستا شدیم ولی ساعتی مانده به غروب، ماشینمان (پیکان سفید) داخل یکی از کوچه ها خراب شد. اهالی گفتند هیچ مکانیکی در این روستا وجود ندارد تا ماشینتان را تعمیر کند.
دیگر نمیدانستیم چه باید کرد. همینطور که ناامید لب دیواری نشسته بودیم اهالی روستا هرکدام از سر مهربانی چیزی برایمان می آوردند. بعضی چایی، بعضی هم یک نایلون پر از گردو. گفتیم آیا اینجا کسی هست که ما را با ماشین خودش به مرند برساند؟ یکی از روستاییان گفت امروز شخصی از تبریز برای ارزیابی زمینهای ما به ارلان آمده بود، الان دارد می رود تبریز. می توانید با او تا مرند بروید.
فرد مورد نظر (ابلیس برج ساز) ماشینش یک جیپ صحرایی بود. پیکان خودمان را در حیاط یکی از اهالی گذاشتیم و سوار آن جیپ شدیم. ماشین از ده خارج شد و در پیچ و خمهای کوهستان به راه افتاد. چون هوا تاریک بود، نمی شد اطرافمان را ببینیم ولی از قطراتی که محکم به شیشه می خوردند مشخص بود باران شدیدی در حال باریدن است. همچنان که در دست اندازهای جاده پایین می رفتیم پسر بچه ای کاملا ساکت را می دیدم که در کابین جلو کنار راننده نشسته بود.



پنج سال بعد از این ماجرا من به تبریز نقل مکان کردم. از سال 89 تا 99 در چهار منزل مختلف مستاجر بودیم تا اینکه آبان ماه 99 به ساختمانی واقع در نصر جدید رفتیم. عصر هشتم اردیبهشت 1400 در یک نمایشگاه نشسته بودیم که شخصی به اسم آقای ولیزاده، از روستای ارلان اسم بُرد. فرد دیگری که کنارم نشسته بود گفت: «من هم یکبار با پسرم به ارلان رفته ام ولی خیلی سالها پیش با یک جیپ صحرایی» شنیدن این جمله نوعی شوک به من وارد کرد. پرسیدم آیا سال 84 نبود؟ با اندکی درنگ گفت: «بله سال 84 بود. برای کارشناسی زمین رفته بودم. ولی تو از کجا می دانی؟» گفتم آیا آنجا چند نفر را با خودتان به مرند نبردید؟ گفت: «بله پیکانی سفید داشتند که خراب شده بود. باران هم به شدت می بارید. و ...
آن شب کاملا تصادفی متوجه شدم شخصی که سال 84 در ارلان ما را با جیپ خودش به مرند رساند همین ابلیسی است که الان روبرویم نشسته است. وی چند برج مسکونی در بهترین جاهای تبریز دارد ولی گدا صفتی است که همگان از وجودش متنفرند زیرا حقوق مردم را پایمال می کند. حتی حقوق بیماران و درماندگانی که دستشان از مال دنیا کوتاه است.
به زودی شرح کاملی از زندگی ننگینش را در قالب یک کتاب به چاپ خواهم رساند.

کوچه باغ خاطرات نوشتۀ صمد حنیفه پور