سفر به باتومی
تابستان 96 با جمعی پنج نفره از دوستان (فرشاد، مجتبی، شهاب، بهزاد و من) به باتومی رفتیم. این خاطره نیز جزو زیباترین خاطراتی است که آن را به قلم می آورم.
پنجم مرداد با ماشین فرشاد از تبریز حرکت کردیم. طبق معمول همیشه، فرشاد با شش ساعت تاخیر از راه رسید. بدین ترتیب، شبانه از مرز گذشتیم سپس در نقطه ای پس از شهر آغری، برای استراحت توقف کردیم.
جایی که توقف کردیم
صبح ششم مرداد پس از صبحانه سمت ارزروم راندیم. از ارزروم تا مرز گرجستان سیصد کیلومتر راه بود. جاده ای کوهستانی و زیبا با رودهایی پر آب، سدها، پل ها، دریاچه ها و تونل هایی فراوان که پیشرفته بودن ترکیه را در صنعت راه سازی نشان می داد.
مناظری که در مسیر دیدیم



بلافاصله بعد از تونل بیست یکم، سمت چپ جاده یک مسجد وجود داشت (زیتینلیک) با محیطی سنگفرش و آبخوری هایی بسیار تمیز. روبرویش نیز دریاچه ای دیده می شد که منظره ای بسیار دنج و تماشایی ساخته بود. لاجرم برای ناهار و استراحت همانجا پیاده شدیم.




پس از ناهار و استراحت دوباره حرکت کردیم. شهر آرتاوین در مسیرمان قرار داشت. از این مسیر به کوهستان، تبدیل به جنگل شد. کوهها و دره ها پوشیده از جنگل بودند لذا برای گرفتن عکس لحظاتی توقف کردیم.
شهر زیبا و پلکانی آرتاوین



وقتی به مرز سارپی رسیدیم تقریبا نیمساعت به غروب خورشید بود. همینطور که در سمت گرجستان، منتظر فرشاد بودیم چند نفر کارتهایی تبلیغاتی برای رستوران و سوییت پخش میکردند. یکی از آنها را که فارسی نوشته بود گرفتم سپس سمت باتومی حرکت کردیم.
وقتی به باتومی رسیدیم دیگر هوا تاریک شده بود. کنار تندیسهای علی و نینو به کارتی که گرفته بودم زنگ زدم تا محلی برای اقامت پیدا کنیم. کسی که گوشی را جواب داد یک مرد اصفهانی بود. وی گفت همانجا بمانید شخصی را دنبالتان میفرستم.

دقایقی بعد، شخص مورد نظر، پیدایمان کرد و ما را به محلی برد که شبیه به رستوران و کنسرت بود. وی گفت: فقط یک سوییت داریم که خالی است ولی یک ساعت وقت می برد تا نظافتش تمام شود. تا آن وقت باید همینجا بنشینید و منتطر بمانید.
همینطور که نشسته بودیم. گارسون کاغذی جلویمان گذاشت که نوشته بود 250 دلار. به آقای اصفهانی گفتم گویا سوء تفاهم شده. ما برای اجاره سوییت به شما زنگ زده بودیم. همکارتان گفت: یکساعت اینجا بنشینید ما هم نشستیم. این 250 دلار دیگر چیست؟ در پاسخ گفت: هر کس که از در اینجا داخل شود باید 250 دلار بدهد. شما هم باید بدهید وگرنه به پلیس زنگ خواهیم زد.
لاجرم ساعتی بگو مگو کردیم تا اینکه شخصی وساطت کرد تا به صد لیره راضی شدند. آنجا بود که فهمیدیم قضیه کاملا کلاهبرداری بوده است. آن هم یک اصفهانی هموطن که می خواست هموطنانش را در کشوری غریب تیغ بزند.
پس از این ماجرا تصمیم گرفتیم به هتل بونی برویم. متاسفانه هتل بونی را خراب کرده بودند تا نوسازی کنند. ناگزیر برگشتیم ولی در همان خیابان، به شخصی برخوردیم که حاج داوود نام داشت. وی از آذری زبانهای گرجستان بود و دایما شوخی می کرد و می خندید.
حاج داوود ما را هتلی برد که خودش نیز در آنجا کار می کرد. نامش هتل الگانتی (eleganti) بود و در جاده سارپی قرار داشت. چون پنج نفر بودیم دو اتاق در همانجا اجاره کردیم. از پنجره های پشت هتل، دریا کاملا قابل مشاهده بود. روبرویش نیز کوههایی پوشیده از جنگل قرار داشت که هر نگاهی را در خودش خیره می کرد.
هتل الگانتی در جاده سارپی
آن شب از فرط خستگی تا نزدیک ظهر خوابیدیم. وقتی بیدار شدیم دیدیم حاج داوود صدایمان میزند. پس از صبحانه به حاج داوود گفتیم می خواهیم برای گردش به جنگل برویم. منظورمان همان جنگلی بود که با تله کابین به آنجا می رفتند. حاج داوود گفت با ماشین هم می توان به آنجا رفت لذا شخصی را همراهمان کرد تا بعنوان راهنما کنارمان باشد. آنجا همان جایی بود که سال 93 رفته بودیم. در آن سفر حمیده نیز حضور داشت ولی بهزاد و شهاب نبودند.


جمعا پنج روز در باتومی ماندیم. باتومی دیدنیهای فراوانی داشت که با گشتن تمام نمی شد. یک روز برای شنا به دریا رفتیم. یک روز را هم گذاشتیم برای گردش در سطح شهر. ماجراهایی که در این سفر تجربه کردیم همگی بی نظیر بودند.





روز پنجم با حاج داوود خداحافظی کرده سمت ترکیه رفتیم. حوپا، بورچقا، آرتاوین همگی در مسیرمان بودند. زیبایی هایی که در مسیر رفتن دیده بودیم دوباره برایمان تکرار می شد. هرچه مناظر زیبا می دیدیم تمامی نداشت تا اینکه شب شد و به نزدیک ارزروم رسیدیم.
به پیشنهاد دوستان، در بلندایی مشرف به شهر برای شام و استراحت چادر زدیم. شهر ارزروم با چراغهای رنگارنگش از دور می درخشید. تماشای شهر پس از شام در کنار دوستان، بسیار برایم آرامش بخش بود. دلم می خواست آن لحظات هرگز تمام نمی شد.


صبح فردا برای خرید وارد ارزروم شدیم. ارزروم مراکز خرید بسیار وسیعی داشت که می شد ارزانتر از ایران در آنها خرید کرد. همگی مقداری لباس خریدیم و پارکهایش را نیز گشتیم. پس از خرید نیز دوباره سمت ایران رفتیم و سفرمان اینگونه به پایان رسید.
مناظری از شهر زیبای ارزروم




برای ارسال یا مشاهدۀ نظرات روی متن کلیک کنید.

کوچه باغ خاطرات نوشتۀ صمد حنیفه پور