سخنرانی در کانون
سال 84 در خوابگاه فجر پنج با دانشجویی با مرام به نام محمد رضا برزنونی آشنا شدم که اهل نیشابور بود و در رشته روانشناسی تحصیل می کرد. وی با کانون فرهنگی در دانشگاه همکاری داشت و فعالیتهای فرهنگی انجام می داد.
آقای برزنونی عاشق شعر و ادب و اخلاق و عرفان بود. چه شب ها که باهم می نشستیم و از ادبیات و عرفان حرف می زدیم. لحظات شیرین دانشگاه و شبهای حرم با جناب برزنونی رنگی دیگر به خود گرفته بودند. حتی یکبار با ایشان به دانشکدۀ روانشناسی نیز رفتیم. این رفتن، بهانه ای شد برای من تا با علم روانشناسی نیز آشنا شوم.
پاییز 84 یک روز جناب برزنونی گفت: فردا در کانون فرهنگی برای سخنرانی دعوت هستی. پرسیدم چه جور سخنرانی؟ گفت: تو با ادبیات، عرفان و فلسفه آشنایی خوبی داری. لطفا فردا در جمع دانشجویان علاقمند، برای آنها سخنرانی کن.
گرچه قبلا در هیئتهای یامچی و مرند سخنرانی های زیادی داشتم ولی سخنرانی در دانشگاه برایم سخت بود. از طرفی نمی توانستم دعوت انسانی بامرام و علاقمند مانند برزنونی را رد کنم به همین خاطر دعوتش را پذیرفتم.
عصر فردا با جناب برزنونی به محل مورد نظر رفتیم. دانشجویان حاضر اکثرشان خانوم بودند. در ابتدا مجری جلسه از دانشجویان تشکر کرد سپس سخنرانی من شروع شد. آن روز حدود نیم ساعت با موضوع اخلاق و عرفان برای دانشجویان صحبت کردم. پس از آن نیز با محبتها و ارادتهایی که دانشجویان ابراز می کردند محفل به پایان رسید.

کوچه باغ خاطرات نوشتۀ صمد حنیفه پور