سال 86 سالی پر از دلتنگی برای من بود. دلتنگی برای مشهد و روزهای خوشی که با دوستانم در آنجا داشتیم. از طرف دیگر بخاطر مشکلات خانوادگی که برایم پیش آمده بود ماندن در یامچی را خوش نمی داشتم به همین خاطر تا حل شدن مشکلات، پیش دوستانم در دانشگاه برگشتم.

آن سال، مهمان محمود عیوض لو و برادرش داوود شدم که در فجر 4 اقامت داشتند. بچه های آن فاز، آنقدر شوخ و صمیمی بودند که غمهایم با بودن در میان ایشان فراموش شد. هنوز شرمندۀ صداقت و صمیمیتی هستم که محمود و برادرش با من داشتند.

آن روزها، بچه های تبریز، کانونی تشکیل داده بودند به اسم پارلاق که گاهی در یکی از اتاقها دور هم جمع می شدند. هدف از تشکیل این کانون نیز علاوه بر آشنایی با یکدیگر، احیای فرهنگ آذربایجان و ادای برخی کلمات به زبان ترکی بود. یکبار که در اتاق دکتر عبداللهی جمع بودیم از اعضا خواسته شد خودشان را معرفی کنند. نوبت که به محمود رسید گفت: محمود عیوضلو هستم ورودی 84 اهل جلفا. یکباره سکوت در کل اتاق حکمفرما شد و چشمها از تعجب خیره ماند. گفتند ورودی 84 دیگر چیست. اینجا کانون ترکهاست. باید بگویی «سکسان دُرد گیریجیسی». لطفا دیگر تکرار نشود.

هنوز هم که هنوز است من و اصغر منصوری با یادآوری آن شب، سراپا خنده می شویم. اما موضوع دیگر که ورودیهای 84 به شدت درگیرش بودند دوستی با دختران بود. اکثر بچه ها می کوشیدند دوستدختری برای خود داشته باشند اما بیچاره ها چیزی قسمتشان نمی شد به همین خاطر دختر سیاه و لاغر مردنی که با «مجید کِرِدی» می گشت همیشه مورد بحث بود. همه می گفتند کِرِدی لااقل این یک رفیق را دارد. ما چه کنیم که حتی این را هم نداریم. بقول مجید یک دختر هرچقدر هم که زشت باشد لطافتش بیشتر از یک پسر است.

همچنین این ایام فرصت خوبی شد برای من تا کار با کامپیوتر و اینترنت را یاد بگیرم. محمود کامپیوتری در اتاقش داشت که گاهی با آن کار می کردم. گاهی نیز به کانون می رفتم که سالنی مخصوص کامپیوتر و اینترنت داشت. تا قبل از این ایام، اصلا با کامپیوتر و اینترنت کار نکرده بودم.

دانشجوی دیگری هم به اسم محمد اصنافی لپتاب داشت. وی شبهای پنجشنبه اتاقش تبدیل می شد به یک سینمای کوچک. آن شب همه در اتاقش جمع می شدیم و او یک فیلم خارجی می گذاشت. «she is the man» و «یورو تریپ» از فیلمهایی بود که برای اولین بار در لپتاب او تماشا کردیم. ضمنا آن شبها آشپزی با من بود چون همه درس داشتند جز من. تماشای فیلم بعد از شام واقعا می چسبید.

اما پر سر و صداترین خاطرۀ آن روزها ماجرای خواستگاری من از یک دختر بود. البته یک علاقه بی فرجام و یک طرفه. طرف دختری بود اهل شیراز که تصادفا در کتابخانۀ الهیات او را دیدم. پس از کلی تفحص فهمیدیم اتفاقا همکلاسی محمود است و در دانشکدۀ ادبیات درس می خواند. به همین خاطر یک روز با محمود به کلاسشان رفتیم تا او را از دور ببینیم.

این دیدار علاقۀ مرا نسبت به ایشان بیشتر کرد لذا غزلی زیبا برایش سرودم. آن غزل که حالت توشیح داشت توسط محمود تایپ شد. پس از آن نیز کمال زروندی (صفا سیتی خوابگاه) از بچه های نیشابور یک دیدار ترتیب داد تا من و آن دختر باهم آشنا شویم. محل قرارمان 8 شب جلوی خوابگاه پردیس بود. هر دو سر ساعت در محل قرار حاضر شدیم ولی حرفهایمان به جایی نرسید و ماجرا همانجا تمام شد.

یادت بخیر محمود. شرمندۀ صمیمیتی هستم که تو آن روزها با من داشتی. هر کجا که هستی موفق باشی و پیروز