در هشت کیلومتری یامچی سمت کوه یکانات، روستایی است به اسم روم قویوسی که فقط 33 نفر جمعیت دارد. در این روستای کوچک، مردی شوخ طبع و ساده دل زندگی می کرد به نام احمد ولی پور. این مرد باصفا که «تویوخچو احمد» (احمد مرغدار) صدایش می زدند، از آشناهای عمو محمد بود زیرا هر وقت تراکتورش به تعمیر نیاز داشت به مکانیکی عمو محمد می آمد.

تصویری از روستای روم قویوسی

عمو محمد و آقای ولی پور دوستانی بسیار صمیمی بودند به همین سبب ما نیز او را می شناختیم. احمد آقا نزدیک روم قویوسی مرغداری و کشاورزی می کرد. وی جدا از داخل روستا، مرغداری و سکونتگاه دیگری هم نزدیک کوه یکانات داشت که درست لب جاده بود.

خرداد 76 یک روز تصمیم گرفتیم به مرغداری احمد آقا نزدیک کوه یکانات برویم. زن عمو نرگس، مادر من، فاطی، نعمت، اسرافیل، علی، سمیه و رامین همگی پشت واگن سوار شدیم و اسماعیل تراکتور را رانندگی کرد.

دوازده پل در مسیر یامچی به روم قویوسی

جایی که می رفتیم ده کیلومتر با یامچی و سه کیلومتر با روم قویوسی فاصله داشت. خانه ای بود با دیوارهای کاهگلی و بزرگ که شبیه قلعه به نظر می رسید. اسماعیل گفت اینجا هم مرغداری است و هم سکونتگاه تابستانی احمد آقا و خانواده اش.

احمد آقا چهار پسر و پنج دختر داشت که کوچکترینشان را خورشید صدا می زدند. همسرش رقیه خانم اصالتا اهل تبریز بود ولی چون دوست داشت در طبیعت زندگی کند با احمد آقا ازدواج کرده بود. این موضوع برای خود من جای شگفتی داشت زیرا هر کسی حاضر نمی شود تبریز را رها کرده و در روستایی بسیار کوچک مانند روم قویوسی زندگی کند.

وقتی رسیدیم احمد آقا در را باز کرد و ما با تراکتور وارد حیاطشان شدیم. فرزندانش طوری نگاهمان می کردند که انگار با منظره ای جالب روبرو شده اند. اسماعیل گفت اینها چون در طبیعت ساکنند ارتباطشان با مردم شهر بسیار کم است. به همین خاطر است که اینگونه معصومانه و متعجب، نگاهمان می کنند.

سکونتگاه تابستانی و مرغداری احمد آقا

گوشۀ آن حیاط بزرگ، ساختمانی بود که طبقۀ بالایی اش اتاق مسکونی محسوب می شد. پس از یک پذیرایی صمیمی، زنان در همان اتاق نشستند و من و اسماعیل با آقای ولی پور بیرون رفتیم. احمد آقا در مورد مزرعه و روباه های شکارچی برایمان می گفت و بچه ها نیز در حیاط مشغول بازی بودند.

عصر آن روز پس از دیداری خاطره انگیز، سوار واگن شدیم تا به یامچی برگردیم. رقیه خانم کلی تخم مرغ محلی در سبد گذاشت و تحویل زن عمو نرگس داد تا به یامچی ببریم. پس از آن با احمد آقا و فرزندانش خداحافظی کردیم ولی رقیه خانم با ما سوار واگن شد زیرا می خواست سری به منزلشان بزند و دینامی هم به همراه داشت که باید به روستا می بُرد.

در طول مسیر، همچنانکه سمت روم قویوسی می رفتیم زن عمو نرگس و مادرم با رقیه خانم مشغول صحبت بودند. نزدیک روم قویوسی لاله هایی لب جاده روییده بود که خودنمایی می کردند. رقیه خانم همانجا لب جاده پیاده شد. اسماعیل هرچه گفت دینام سنگین است بگذار داخل روستا برویم قبول نکرد. آنجا بود که فهمیدم شیرزنی است برای خودش.

منظرۀ روم قویوسی از لب جاده

دو سال بعد، یعنی 29 بهمن 78 من یکی از اعضای صندوق سیار در انتخابات مجلس شدم. صندوق سیار فقط به روستاهایی می رفت که کمتر از صد نفر جمعیت داشتند. آن روز، اول به روستای گلزار رفتیم سپس به روستای روم قویوسی آمدیم.

ساعتی بعد از رسیدنمان به روستا، مردم برای دادن رای در محل انتخابات صف ایستادند. وقتی نوبت احمد آقا رسید شناسنامه اش را دست من داد تا اسمش را ثبت کنم. گفتم سلام احمد آقا! گویا مرا نشناختید. منم پسر امان الله برادرزاده محمد حنیفه. در همین حال، احمد آقا سیلی محکمی بیخ گوشم زد و گفت: خب پسر زودتر می گفتی تا بشناسمت....

همراهانم همگی از این حرکت تعجب کردند و من هم کاملا شوکه شدم اما می دانستم که این حرکت از ساده دلی و صفای این مرد شوخ طبع ناشی می شود. اکنون نیز وقتی به آن روزها می اندیشم می بینم این خوش خاطره ترین سیلی است که در عمرم خورده ام. به راستی که احمد آقا پادشاه آن مناطق بود طوری که جای خالی اش را هیچ کس نمی تواند پر کند. از یامچی تا منطقۀ یکانات، همه او را می شناختند و شوخ طبعی اش نیز زبانزد بود. خداوند او و همسر فداکارش رقیه خانم را بیامرزد. یادشان گرامی باد.

دشت لاله در نزدیکی روم قویوسی