سفری برای آشتی
سال 81 وقتی پدرم از دنیا رفت و ماشینهایمان در شب چهلمش سوخت اختلافی بزرگ در فامیل و خویشان پیش آمد که باعث جدایی ما و خانوادۀ آقا سلمان در ارومیه شد.
کسی که خودش ماشینها را آتش زده بود با هزار حیله و ترفند این کار را گردن عمو اسد و آقا سلمان انداخت و متاسفانه ما نیز باور کردیم. اما از آنجا که زمان همه چیز را مشخص می کند من جزو اولین کسانی شدم که دروغ بودن این مطلب برایم به اثبات رسید.
از طرف دیگر خاطرات زیبایی که در دهه های شصت و هفتاد از ارومیه داشتم هر روز در ذهنم مرور می شد و مرا برای رفتن به ارومیه و دیدار با خانوادۀ آقا سلمان راغب تر می کرد. به همین خاطر پس از هشت سال (هفتم فروردین سال 89) تصمیم گرفتم برای آشتی دوباره با آنها به ارومیه بروم.
آن روز، به اتفاق حمیده، رامین و خاله رقیه با پیکان سفید من (اولین ماشین من) سمت تبریز حرکت کردیم. آن روزها هنوز گواهینامه نداشتم ولی رانندگی ام بد نبود. وسط راه به همراهانم گفتم هیچ کس نباید از سفر ما به ارومیه مطلع شود. اگر به گوش فامیل برسد که ما به چنین سفری رفته ایم اذیتمان خواهند کرد.
ساعتی بعد به جاده ای رسیدیم که سمت دریاچه ارومیه می رفت. گرچه دریا آبش کمتر شده بود ولی دیدار دل انگیزش به من آرامش می داد. پس از اینکه از جایگاه عوارضی و پل روگذر، گذشتیم پلیس، ماشین ما را نگهداشت و از من گواهینامه خواست. ناچار در حالیکه به حمیده اشاره می کردم گفتم: حمیده خانم گواهینامه ام را در منزل جا گذاشته است.


حمیده گفت: نه من خبر ندارم جناب سروان. در همین حال پلیس با تعجب پرسید: از کجا می آیید و عازم کجا هستید؟ گفتم اهل مرندیم. پس از هشت سال برای آشتی با فامیلمان به ارومیه می رویم. پلیس وقتی حرف آشتی را شنید از نوشتن جریمه صرف نظر کرد سپس در حالیکه لبخند می زد گفت: بروید به سلامت!
پس از خداحافظی با پلیس، ساعتی بعد وارد شهر ارومیه شدیم. راستش نمی دانستم کجای شهر باید برویم. از این گذشته اصلا نمی دانستم خانوادۀ آقا سلمان اگر بفهمند که ما می خواهیم به منزلشان برویم چه عکس العملی نشان خواهند داد. آنها از ما آزرده خاطر بودند به همین خاطر از روبرو شدن با آنها شرم داشتم.
از خانوادۀ آقا سلمان، تنها کسی که شماره اش را داشتیم زیبا خانم بود. همینطور که آواره در اتوبانها می گشتیم از خاله رقیه خواستم به زیبا خانم زنگ بزند. زیبا خانم وقتی فهمید ما در ارومیه هستیم بسیار شاد شد و آدرس منزلشان را داد ولی ما نتوانستیم آدرس را پیدا کنیم.
دقایقی بعد دوباره گوشی خاله رقیه زنگ خورد. خاله رقیه گوشی را دست من داد و گفت خود آقا سلمان است. وقتی گوشی را گرفتم صدای مهربانی شنیدم که خاطرات شیرین کودکی ام را با خاطرات پدر گره زد. آقا سلمان گفت: پسرخاله جان به ارومیه خوش آمده ای الان دقیقا کجا هستید؟ گفتم ابتدای خیابان شیخ شلتوت. آقا سلمان گفت: همانجا یک گوشه بایستید. من و علی دنبالتان می آییم.
حرف آقا سلمان را گوش کردیم و همانجا در ابتدای خیابان شیخ شلتوت ماندیم. دقایقی بعد، علی و آقا سلمان با یک سواری ما را پیدا کردند. علی با چراغ علامت داد و ما نیز دنبالش حرکت کردیم تا به منزلشان رسیدیم. وقتی پیاده شدیم همگی با رویی گشاده و چشمانی پر از اشک شوق، استقبالمان کردند.
از قرار معلوم آن روز طایفۀ آقا سلمان از پسر و دختر گرفته تا داماد و عروس و .... همگی از صبح در منزلش مهمان بودند. کم کم می خواستند به منازل خودشان بروند ولی آمدن ما برنامه را تغییر داد. فقط شهناز خانم (دختر بزرگ آقا سلمان) ساعتی قبل از رسیدن ما، با دخترانش رفته بود که او هم وقتی تلفنی خبر را شنید برگشت.
پس از شام، همینطور که روی مبلها نشسته بودیم و مهمانان پذیرایی می شدند معصومه خانم شروع به فیلمبرداری (با دوربین بزرگ) از مجلس کرد. معصومه خیلی بزرگتر شده بود و باورم نمی شد که روزی با او همبازی بودم. از او پرسیدم یادت هست چه خاطراتی در کودکی داشتیم؟ پاسخ داد بله یادشان واقعا بخیر.
لحظات آن شب آن قدر شیرین بود که هرگز با کلمات قادر به بیان آنها نیستم. همینطور که قیافه های شاد و مهربانشان را نگاه می کردم پرسیدم پس فاطی خانم کجاست؟ چرا او را در جمعتان نمی بینم؟ گفتند فاطی و شوهرش به مسافرت نوروزی رفته اند. اگر اینجا بود صد در صد به دیدارتان می آمد.
فردای آن روز باهم به منزل خیرالنسا خواهر آقا سلمان (دخترخاله پدرم) رفتیم. خانم خیرالنسا وقتی ما را دید از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. گفت مرحوم پدرت امان الله هرگز ما را فراموش نمی کرد. او همیشه به ما سر می زد. شما هم غریبی نکنید و بیایید. امروز بوی آقا امان را به منزلم آوردید.
ساعتی بعد آقا بهلول (داماد خیرالنسا) و همسرش نیز از راه رسیدند. چون آقا بهلول ساکن مرند بود آقا سلمان او را کنار کشید و گفت: اینها پنهانی به ارومیه آمده اند. اگر حنیفه پورها بفهمند ممکن است اذیتشان کنند پس لطفا وقتی به مرند رفتید با هیچ کس در این مورد حرفی نزنید.
آن روز پس از دیدار با خانم خیرالنسا برای ناهار به منزل آقا سلمان برگشتیم. عصر آن روز آقا سلمان ما را برای گردش به سد شهرچایی و چند جای دیگر برد. فردای آن روز پس از ناهار، آقا سلمان عیدانه ای به خاله رقیه و حمیده داد و آنها نیز از لطفش تشکر کردند. آقا سلمان اصرار داشت چند شب دیگر نیز بمانیم ولی برایمان ممکن نبود. ما پنهانی به ارومیه آمده بودیم به همین خاطر نمی توانستیم بیشتر از دو شب بمانیم.
عصر آن روز در حالی که همگی برای بدرقه آمده بودند با خانوادۀ آقا سلمان خداحافظی کردیم. لحظۀ آخر، دختران آقا سلمان هر کدام هدیه ای به خاله رقیه دادند و از او خواستند باز هم به ارومیه بیاید. پس از آن در حالیکه همگی برایمان دست تکان می دادند از آن مهربانان جدا شدیم.

کوچه باغ خاطرات نوشتۀ صمد حنیفه پور