سال تحصیلی 90-91 در دبستان عدالت با دوستی آشنا شدم به نام فرشاد فیضی. او به لحاظ افکار و اخلاق بسیار به من شباهت داشت به همین خاطر دوستان خوبی برای هم شدیم.

تابستان سال 91 با فرشاد تصمیم گرفتیم به گرجستان سفر کنیم. برای این سفر حتما باید تعدادمان چهار نفر می شد تا هزینه های سفر کاهش یابد ولی هرچه گشتیم کسی حاضر نشد تا در این سفر ما را همراهی کند.

چند روز بعد فرشاد گفت آرایشگر محلّمان حاضر است با ما همسفر شود؛ لذا عصر همان روز برای هماهنگی به سلمانی ایشان رفتیم. نامش عمران بود و تقریبا همسن و سال ما، ولی جوری حرف می زد که انگار تجربه اش در سفر به خارج از من بیشتر است.

عمران گفت: من پیشنهاد می کنم به ارمنستان برویم. همچنین علاوه بر سایر وسایل، باید دو کیلو گوشت و یک گونی زغال بخرید تا بتوانیم در مسیر کباب درست کنیم. راستش پیشنهاد خرید گوشت برای مسیر، اصلا با عقلم جور در نمی آمد ولی چون همسفر دیگری پیدا نمی شد ناچار حرفش را پذیرفتیم.

عصر چهارشنبه پس از خرید وسایل لازم، فرشاد یک گونی ذغال و من دو کیلو گوشت خریدم. شب همان روز نیز سه نفری به مرز نوردوز رفتیم. این اولین سفر خارجی فرشاد بود به همین خاطر شوق و ذوق بسیاری برایش داشت.

پس از انجام کارهای مرزی، نزدیک صبح وارد ارمنستان شدیم. از اینجا به بعد، عمران خودش پشت فرمان نشست تا فرشاد کمی استراحت کند. من نیز که بشدت بی خواب بودم در طول مسیر خوابم گرفت.

عمران در حال رانندگی

ساعتی بعد، وقتی بیدار شدم دیدم در جاده ای جنگلی و زیبا در حرکت هستیم. پس از آن در جایی باصفا برای صبحانه توقف کردیم. فرشاد گفت بهتر است گوشت ها را کباب کنیم ولی کاملا فاسد شده بودند به همین خاطر به چایی و اُملت بسنده کردیم.

تقریبا عصر ساعت 4 به ایروان پایتخت ارمنستان رسیدیم. در یکی از خیابانها فرشاد ماشین را نگه داشت تا از یک خانم آدرس بپرسیم. قیافه و لحن انگلیسی حرف زدنش بسیار برایم آشنا بنظر می رسید. هر چه فکر کردم او را نشناختم ولی پس از حرکت، کاملا یادم افتاد. او همان کسی بود که سال 89 در جیراشخا در مورد ایران از من می پرسید.

دقایقی بعد به میدان مرکزی شهر (هاراپراک) رسیدیم. زیبایی میدان و ساختمانهای اطرافش هر سه نفرمان را مسحور کرده بود. همچنان که در میدان قدم میزدیم شخصی بنام آرتور با ما احوالپرسی کرد. گفت اگر دنبال منزل می گردید من جایی مناسب برایتان سراغ دارم.

آرتور ما را به منزلی در محلۀ آرمناکیان برد که به یک پیرزن تعلق داشت. (شبی 50 دلار) ساختمانی بود حیاط دار و پر از درختان آلوچه، آنقدر که از سنگینیِ آلوچه ها خم شده بودند. آن حیاط، یک طرفش به کوچه باز می شد ولی سمت مقابلش دیوار نداشت زیرا مشرف بر شهر بود و می شد تمام شهر را از بلندی تماشا کرد.

نمای شهر از منطقه آرمناکیان

چند تصویر از میدان جمهوری (هاراپراک)

جمعا سه روز در ایروان اقامت کردیم. در این مدت توانستیم اکثر دیدنیهای شهر را ببینیم. یک روز هم به استخر جیراشخا رفتیم و با چند ایرانی آشنا شدیم که اهل سراب بودند. حتی سوار تویوبهایی شدیم که با عبور از تونل وحشت، به سرعت از بلندی داخل استخر می افتادند. استخر جیراخشا واقعا خاطره انگیز و زیبا بود.

روز چهارم عمران پیشنهاد کرد به باتومی برویم ولی من گفتم تفلیس بهتر و نزدیکتر است. عمران با تفلیس مخالف بود. می گفت من رفیقی به اسم بابک دارم که در باتومی است اگر پیش او برویم هم اتاق و هم تفریحات برایمان رایگان خواهد بود.

با وعده هایی که عمران داد به قصد باتومی از ایروان خارج شدیم. همچنانکه در جادۀ آشتاراک سمت گیومری می رفتیم ماشینمان از حرکت ایستاد. فرشاد هر کار کرد ماشین روشن نشد تا اینکه به دوست مکانیکش در ایران زنگ زد. با راهنمایی مکانیک ماشین درست شد و خطر از بیخ گوشمان گذشت.

چهل کیلومتر بعد از گیومری (دومین شهر ارمنستان) به مرز گرجستان رسیدیم. این مرز ما را به یاد مرزهای اروپایی انداخت زیرا بدون اینکه از ماشین پیاده شویم از مرز گذشتیم. عبور از این مرز آنقدر راحت و سریع انجام گرفت که برای هیچکداممان قابل باور نبود.

حدود ساعت 2 جایی نزدیک آسپیندزا برای ناهار توقف کردیم. آسپیندزا میان باغات انگور گم شده بود و شاخه های آویزان انگور بر در و دیوارش جلوه گری می کردند. پس از آن نیز به آخالتسیخا رسیدیم که مطابق با نقشه، صد کیلومتر تا باتومی فاصله داشت.

شهر کوچک و زیبای آسپیندزا

در آخالتسیخا وقتی وارد جاده باتومی شدیم شخصی با علامت دست ما را متوقف کرد. گفت از این جاده نروید اینجا بسیار خراب و خطرناک است. پرسیدیم پس از کجا باید به باتومی برویم؟ وی به جاده بورژومی اشاره کرد که چهارصد کیلومتر تا باتومی فاصله داشت. به همین خاطر مسیرمان تا باتومی چهار برابر شد و هزینه هایمان بالاتر رفت.

پس از سوختگیری در پمپ بنزین آخالتسیخا سمت بورژومی حرکت کردیم. نزدیک بورژومی هوا دیگر تاریک شده بود و زیبایی های بورژومی دیده نمی شدند. ساعتی بعد نیز به سه راهی حاشوری رسیدیم. به بچه ها گفتم از اینجا تا تفلیس 100 و تا باتومی 300 کیلومتر راه است. بیایید به تفلیس برویم ولی قبول نکردند.

پمپ بنزین آخالتسیخا

از حاشوری به بعد من پشت ماشین خوابم گرفت. وقتی بیدار شدم به کوتایسی رسیده بودیم ولی هوا همچنان تاریک بود. چراغهای کوتایسی آنقدر زیاد و زیبا بودند که آدمی از تماشایشان حیرت می کرد. در این شهر جوانی گرجستانی که می خواست به سامتره دیا برود کنار من نشست و با ما همسفر شد. گرچه زبانش را نمی دانستم ولی از آلوچه های حیاط که در ایروان چیده بودیم برایش تعارف کردم.

چند نما از شهر سامتره دیا

صبح حدود ساعت ده به سامتره دیا رسیدیم. جوان گرجستانی در این شهر پیاده شد و ما نیز پس از صرف صبحانه ای دلچسب، در دل جنگلها به حرکت خود ادامه دادیم. مسیری که می رفتیم به غرب گرجستان و دریای سیاه می رسید. کابولتی یکی از شهرهایی بود که در تلاقی دریا و جنگل قرار داشت. شهری بود کوچک ولی زیبا و حیرت انگیز.

پانزده کیلومتر پس از کابولتی، به باتومی رسیدیم. عمران به دوستش بابک زنگ زد و گفت ما در باتومی هستیم. دقایقی بعد بابک نزدیک برجی شبیه به شیشۀ نوشابه، ما را پیدا کرد و به منزلش رفتیم. گرچه آپارتمانش کثیف بود و امکانات لازم برای زندگی را نداشت ولی از بس خسته بودیم مثل سنگ خوابمان گرفت.

جمعا سه روز در باتومی ماندیم و تعدادی از دیدنیها، تفریح گاه ها و سواحل زیبایش را گشتیم. البته هیچ کدامشان آنگونه که عمران وعده داده بود رایگان نشدند. روز چهارم نیز وقتی می خواستیم برگردیم عمران حاضر به برگشتن نشد. گفت شما خودتان برگردید من چند هفته اینجا خواهم ماند. این موضوع خلاف قرارمان بود زیرا هزینۀ بنزین تا مرز ایران باید بین سه نفرمان تقسیم می شد.

برج شبیه به شیشۀ نوشابه

ناچار حساب کتاب کرده، با عمران به پمپ بنزین رفتیم. وی چهل لیتر بنزین به ماشین فرشاد زد و گفت این چهل لیتر شما را تا مرز ایران خواهد رساند. از همه بدتر رفیقش نیز شصت دلار از ما برای اقامتمان در منزلش گرفت. به این ترتیب عمران در باتومی ماند و من و فرشاد از باتومی خارج شدیم.

پس از خروج از مرز گرجستان سمت شهر آرتاوین در ترکیه رفتیم. در بلندترین نقطه شهر فرشاد از یک لباسفروشی در آنجا خرید کرد. لباسفروش نیز وقتی فهمید از تبریز آمده ایم بسیار حرمت نمود. وی می گفت اهالی تبریز با مردمان آنکارا و باکو همخون و همریشه اند.

پس از آرتاوین سمت شاوشات حرکت کردیم. جادۀ شاوشات بسیار کوهستانی و پیچ در پیچ بود. در همان مسیر جایی کنار جنگل مقداری فندق و گلابی جنگلی چیدیم. پس از آن نیز سمت اردهان و قارص رفتیم ولی میان سوسوز و قارص بنزینمان تمام شد. عمران گفته بود این بنزین شما را تا مرز ایران خواهد رساند ولی فقط نصف مسیر را کفایت کرد.

آرتاوین شهری در بلندای کوه

پس از سوختگیری در سوسوز، سمت شهر قارص رفتیم. از قارص تا ایغدیر به وعده های دروغینی که عمران داده بود می خندیدیم. فرشاد می گفت مردک در تبریز طوری حرف میزد که من فکر کردم تمام دنیا را گشته است. لحظاتمان پر از خنده شده بود. به فرشاد گفتم عمران ما را سر کار گذاشت. آن از بنزین و وعده هایش که دروغ از آب درآمدند؛ و این از گونی ذغال که الکی بارمان کرد. ما این یک گونی ذغال را بین چهار کشور، صادرات واردات کردیم.

همینطور که گاه گاه می خندیدیم رسیدیم به شهر ایغدیر. دیگر کاملا نصف شب شده بود و کسی در خیابانهای شهر دیده نمی شد. فرشاد در گوشه ای از خیابان پارک کرد و کنار ماشین روی خیابان خوابید. من نیز سراغ گیلاسها و آلوچه هایی رفتم که آن طرف، کنار خیابان دیده می شدند.

نزدیک صبح پس از اینکه فرشاد بیدار شد دوباره حرکت کردیم. از اینجا به بعد من پشت فرمان نشستم زیرا فرشاد بی حال بود ولی گیلاسها و آلوچه هایی که برایش چیده بودم حالش را بهتر کرد. به این ترتیب با ورود به ایران سفرمان نیز به پایان رسید.

نمای کوه آرارات از شهر ایغدیر